تبليغاتX
آتش
نوشته های روزانه

نایاب

شب ایستاده است
خیره نگاه او
 بر چارچوب پنجره من
سر تا به پای پرسش اما
 اندیشنک مانده و خاموش
شاید از هیچ سو جواب نیاید
 دیری است مانده یک جسد سرد
 در خلوت کبود اتاقم
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است
 گویی که قطعه ‚ قطعه دیگر را
 از خویش رانده است
 از یاد رفته در تن او وحدت
بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن
 سه حفره کبود که خالی است
 از تابش زمان
بویی فساد پرور و زهرآلود
 تا مرز های دور خیالم دویده است
 نقش زوال را
 بر هر چه هست روشن و خوانا کشیده است
در اضطراب لحظه زنگار خورده ای
 که روزهای رفته در آن بود نا پدید
با ناخن این جسد را
 از هم شکافتم
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم
شب ایستاده است
 خیره نگاه او
 بر چارچوب پنجره من
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال
 بسته است نقش بر تن لبهایش
تصویر یک سوال

سهراب

 
 

+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:1 AM  توسط بهناز  | 

راز این حلقه زر

 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

 

راز این حلقه که در چهره او

این همه تابش ورخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است

 

همه گفتند مبارک باشد

دخترک گفت: دریغا که مرا

 باز در معنی آن شک باشد

 

سالها رفت وشبی

 

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

 به هدر رفت هدر

 

زن پریشان شد نالید که وای

وای,این حلقه که در چهره او

 این همه تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی وبندگی است.

فروغ

+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1386ساعت 9:50 PM  توسط بهناز  | 

 آبي خاكستري سياه(قسمت دوم)

 

چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم

من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
 آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
 كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي با باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

آذر ، دي 1343
حميد مصدق

+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1386ساعت 9:14 PM  توسط بهناز  | 

تنها باد

سایه شدم وصدا کردم:

کو مرز پریدن ها دیدن ها؟کو اوج(نه من) دره (او)؟

وندا آمد:لب بسته بپو.

مرغی رفت تنها بود پر شد جام شگفت.

وندا آمد:بر تو گوارا باد تنهایی تنها باد!

دستم در کوه سحر(او)می چید(او)می چید.

وندا آمد: وهجومی از خورشید.

از صخره شدم بالا.در هر گام تنهایی تنهاتر زیباتر.

وندا آمد:بالاتر بالاتر!

آوازی از ره دور:جنگلها می خوانند؟

وندا آمد:خلوت ها می آیند.

وشیاری ز هراس.

وندا آمد:یادی بود پیدا شد پهنه چه زیبا شد!

(او)آمد پرده زهم وا باید درها هم.

وندا آمد:پرها هم.

+ نوشته شده در  بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:1 AM  توسط بهناز  | 

اینو می دونستید

 چقدر ما خانوم ها در عصر های مختلف برای آقایون باعث دردسر بودیم.من که, نمی دونستم تا ...

نوشته ی جالبی راکه توسط آقای محترمی نوشته شده بود در این مورد خوندم .وآن از این قرار بود :

تاریخ نشون داده که مردان در هر دوره ای از تاریخ برای جلب توجه خانوم ها باید یه بامبولی سر خودشون پیاده می کردند تا این موجودات فتنه انگیز ولی در عین حال بسیار خوش خط و خال! یه نیم نگاهی بشون بندازن.اما با گذشت زمان این خانوم ها که بشدت هم دمدمی مزاج بودند باعث شدن این مردای بدبخت برای اینکه روحیه تنوع طلبی زن ها ارضا بشه هی تیپ های مختلفی بزنن!خدا میدونه در آینده چه جوری باید باشیم تا این زن ها و دخترا به ما گوشه چشمی نظر بندازند!!!در زیر سیر تکاملی روش های مخ زنی در گذر تاریخ رو مشاهده می نمایید:

در عصر حجر

 

در این عصر چون  هم زن و هم مرد زبون همدیگه رو نمی فهمیدن(چون هنوز زبان اختراع نشده بود) کار مردا سخت تر بود.چون دیگه نمیشد با صحبت کردن و عزیزم ساعت چنده و ببخشید مستقیم کدوم طرفه و .... مخ طرف رو بزنی.پس باید با استفاده از ظاهر و عملیات محیرالعقول یه زن رو به دست میوردی.از جمله روش های مخ زنی این دوره عبارت بودند از:

* داشتن گرز بزرگ تر و و محکم تر (مثل امروز که هر کس ماشینش شیکتر و با کلاس تر باشد گزینه های بهتری گیرش میاد!)

 

*داشتن پشم و پیلی بیشتر در ناحیه سینه آقایون و کلاً در همه جای بدن! (نکته: پشم و پیلی نام یکی از عضو های بسیار مهم و حیاتی در بدن مرد های قدیم بود که نشانه مردانگی هم بود.)

 

*داشتن غار بزرگ تر

 

*داشتن لباس!(که این یکی رو فقط مرفهان بی درد اون دوره داشتند)

 

 

هدف از مخ زنی: بر اساس نقاشی های به دست آمده از روی غار ها انجام این عملیات احتمالاً هیچ هدفی رو دنبال نمی کرده و تنها جهت هضم شدن غذا بوده!(چون بر اساس مطالعات پزشکی گوشت دایناسور دیر هضمه و باید فعالیت شدید! داشته باشی تا هضم بشه)

بعد از عصر حجر یه عصری اومد که در اون زن ها خیلی راحت در دسترس بودند و لازم نبود کلی تلاش کنی تا مخشون رو بزنی. البته به دلیل تلاش های زیادی که بعضی از زنان فمنیست جهت حذف کردن این قسمت تاریخ داشته اند ما اطلاعات دقیقی از این دوران نداریم.ولی میدونیم همیشه هم نبوده که مردا زجر بکشن!بلکه یه دوره ای توی تاریخ بوده که مردا حالشو بردند و چیز دیگه ای که میدونیم اینه که احتمالاً زنهای این دوره انسانهای بسیار فهیم و با منطقی بوده اند و خودشون درک کردند که اگر الکی کلاس بذارند ترشیده می شن و میمونن روی دست ننه باباهشون واسه همین هیچوقت نه نمیگفتند!!!!

 

 

دوره هخامنشی

در این عصر رن و مرد زبون همدیگه رو می فهمیدند ولی هنوز ساعت مچی اختراع نشده بود که  بشه با گفتن جمله عزیزم ساعت چنده مخ یه دختر خانوم رو بزنی! و اصولاً زن های این دوره دو دسته بودند یکی زن های اشراف زاده و درباری بودند که کافی بود یه تیکه ناقابل بشون بندازی تا حسابت با کرام الکاتبین و شخص داریوش و کورش کبیر باشه و دسته دیگه زن های رعیت بودند که تنها کاری که بلد بودند آشپزی و آوردن آب از چاه بود!برای همین در این دوران برای اینکه یک زن خوب رو برای خودت برداری باید اول کلی زحمت می کشیدی و روش های شمشیر زنی و ... رو یاد می گرفتی.بعد میرفتی توی جنگ شرکت می کردی.بعد اگه احیاناً زنده می موندی میتونستی یکی از زن های دشمن رو واسه خودت به غنیمت ببری!پس می بینیم که باز هم علی رغم اینکه انسان بسیار پیشرفت کرده بود(نسبت به عصر حجر) اما بازم مخ زنی یکی از کار های شاق بود!اما برای زدن مخ زنان درباری باید ویژگی های زیر رو مد نظر قرار میدادند:

 

*حداقل یکی از اجداد پدری و مادری باید یه ربطی به دربار داشته باشه تا مثلاً خون پادشاهان در رگ اون مرد جاری باشه(به اصطلاح امروزی آقازاده باشه!!!)

 

*داشتن شمشیر از جنس طلا و سپر از جنس نقره و نیزه از جنس برنج (رجوع شود به شرایط گرز در عصر حجر)

 

*داشتن ریش بلند (رجوع شود به شرایط پشم! در عصر حجر)

 

هدف از مخ زنی: بر اساس کتیبه های به جا مانده از تخت جمشید هدف از مخ زنی داشتن نوکران و کنیزان زیاد و خوردن شراب بوده!

 

 

دوره قاجار:در این دوره یه پادشاهی بوده به اسم آقا (آغا) محمد خان قاجار که همه میدونیم چه مرگش بوده! آره دیگه خلاصه به خاطر این بلای خانمان سوزی که این جناب بش دچار شده بودند(و ایشالله خدا نصیب هیچ مردی نکنه)  یه کمی زیاد عقده ای شده بودند و به همین دلیل نمی تونستند ببینن که یه مردی برای اینکه زن دلخواهش رو به دست بیاره عملیات مخ زنی انجام بده و هر کسی که این کارو می کرد چشماش رو در می آورد تا عبرت بقیه شه!و کلاً اون عملیات قدغن و غیر قانونی بوده. به همین دلیل در اون زمان به دلیل این محدودیت فوق العاده روش مخ زنی زیاد پیشرفتی نکرد و به دلیل زیر زمینی بودن! اطلاعات دقیقی از چگونگی انجام آن در دست نیست.البته بر اساس یک نوشته تاریخی تأیید نشده در این دوران برای مخ زنی بی بی صغرا و ننه سکینه پس از شناسایی دختر مورد نظر(یا همون طعمه) به حمام می رفتند (در روزی که طعمه هم به حمام می رفت ) و بدن وی را در حمام دید می زدند و در صورت تأیید این عزیزان و زدن مهر استاندارد و ایزو 9002 ادامه عملیات در خانه پدر دختر و تحت عنوان خواستگاری انجام میشد و نه پسر دختر رو می دید و نه دختر!(به نظر من که خیلی باحال بوده.فکرشو بکنید یه روز مامانتون بیاد بتون بگه عرشیا جان عزیزم امروز ساعت 5 برو کافی شاپ هویج  دوست دخترت اونجا منتظرته!)

 

هدف از مخ زنی: داشتن پسر جهت ادامه شغل پدر!

 

 

دوره پهلوی:در این دوره مردم یه کمی زیاد سیاسی فکر می کردند و اصولاً زیاد توجهی به دختر و مخ و این حرفا نداشتند و به غیر از شهرام شب پره و ابی و فردین بقیه مردا تو فکر براندازی نظام بودند! برای همین حکومت هم برای این که بیاد کار مردا رو آسون تر کنه و باعث بشه اونا دیگه به سیاست فکر نکنن یه مکان های تفریحی –بی فرهنگی! رو درست کرد به اسم کاباره که مردا می رفتن توش و یه کار های بدی رو انجام می دادن که من الان عرق شرم بر پیشانیم نشسته و نمی تونم بگم!خلاصه در این دوران هم به دلیل سهولت بیش از حد دسترسی به داف! عملیات مخ زنی چندان پیشرفتی نداشت . اما خوب بر اساس نسخه های به جا مانده از فیلم های فارسی آن دوران چند تا کار سخت برای مخ زدن باید انجام میشده که عبارت بودند از:

 

*فقیر بودن  و بی خانمان بودن پسر!(جهت زدن مخ دختران مرفه و بی درد این امر بسیار لازم بوده است)

 

*داشتن زور زیاد و توانایی دریبل زدن چند نفر به طور همزمان....نه چیز ببخشید منظورم توانایی کتک زدن چند نفر به طور همزمان بود(امان از دست این عادل فردوسی پور!)

 

*شباهت ظاهری به محمد علی فردین و بهروز وثوق

 

*کشیدن سختی های بسیار در دوران کوردکی.

 

*داشتن شلوار دمپا گشاد و کت چهار خانه و ریش مدل داریوشی

 

*توانایی خواندن آهنگ سلطان قلب ها به صدای بلند!

 

*داشتن ویژگی مردانه در حد دعوت شدن به تیم ملی!(به طور مثال اون دوران یکی از نشانه های مردانگی بوی عرق و بوی نئشه آور! توالت بعد از خروج مردان بود! در حالیکه امروز این دو تا بو نشانه آبرو ریزی و بی کلاسیه)

 

هدف از مخ زنی:رسیدن به پول و پله ی پدر پولدار دختر  و داشتن زندگی راحت و مرفه!

 

 

دوره انقلاب تا چند سال پیش: در این دوره روش های مخ زنی تغییری کرد اساسی و به نام خواستگاری تغییر نام داد.یک آقا پسر گل باقالی با یک دسته گل و شیرنی همراه مادر و پدر به خانه دختر مورد نظر رفته و بعد از انجام کار های اداری لازم! از قبیل تعیین مهریه و شیر بها و .... دختر و پسر به صورت رسمی دوست دختر و دوست پسر می شدند که بهش زن و شوهر می گفتند!لازم به ذکر است که در انتهای این دوره نقش تکنولوژی در مخ زنی نمایان شد و سوال حیاتی و سرنوشت ساز عزیزم ساعت چنده توسط یکی از پیشگامان عرصه مخ و مخ زنی جناب آقای الف .ی اختراع گشت.و اما ویژگی های لازم برای مخ زدن دختر خانوم ها:

 

* سر به زیر بودن آقا پسر(که واقعاً خیلی شرط سختی بوده)

*داشتن سابقه زندان(حداقل 6 ماه) در رژیم شاه

*داشتن سیبیل جهت نمایش مردانگی

 

هدف از مخ زنی:تشکیل خانواده و داشتن ارتش 20 میلیونی!

 

 

 

دوره امروز: به گواهی تاریخ در هیچ دوره ای به اندازه امروز مخ زدن دختر ها سخت تر نبوده و نخواهد بود! به طوری که امروز اگر یک پسر بخواهد مخ دختری را تیلیط(ترید) نمایدباید حتی الامکان و از نظر ظاهری شبیه یک دختر باشد تا آن دختر معصوم بتواند با پسر احساس نزدیکی کند!

ویژگی های اساسی جهت مخ زدن:

 

*داشتن ماشین و موبایل و سایر وسایل مدرن که نشان دهنده احترام به تکنولوژی می باشد!

 

*تسلط به زبان انگلیسی جهت گفتن عبارات ok  عزیزم- چشم honey momi  وDady  رفتن بیرون و من تنهام!-I love u و ....

 

*آشنایی به اینترنت و یاهو مسنجر ولی در عین حال انکار کردن این ویژگی در جمع!

 

*نداشتن سیبیل و پشم و پیلی و به طور کلی تمام ویژگی های مردانه دوره های قبلی

 

* به روز بودن (Up to date) در زمینه SMS های جدید!

 

*داشتن فامیل در کشور های اروپایی , امریکایی و حوزه دریای کارائیب!

 

و هزاران مورد دیگر که شما بهتر از من می دانید!

 

هدف از مخ زنی:پر کردن اوقات فراغت و انجام راهکاری جهت حل معضل ازدواج!!

 

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1386ساعت 0:21 AM  توسط بهناز  | 

.

جادوی بی اثر

پر کن پیاله را,

کاین آب آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد!

این جام ها – که در پی هم می شوند تهی-

دریای آتش است که ریزم به کام خویش,

گرداب می ربایدو,آبم نمی برد!

     ***

من,با سمند سرکش و جادویی شراب,

تا بی کران عالم پنداررفته ام

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ وزندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا,

تا شهر یاد ها....

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

***

هان ای عقاب عشق

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!

***

آن بی ستاره که عقابم نمی برد!

***

در راه زندگی,

با این همه تلاش وتمنا وتشنگی,

با این که ناله می کشم از دل که: آب...آب...!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

***

پرکن پیاله را..

 

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 2:32 PM  توسط بهناز  | 

وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم. پشت شیشه. محو تو.آخ که گاهی پایین چه قدر بهتر از بالاست! تو نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام. تو آن پایین مثل یک حجم آبی می درخشیدی ومن به هر چه رنگ آبی بود حسودی ام می شد. بعد هر دو سوار آن اسب سفید شدیم که بال نداشت وفقط مثل دیوانه ها خیابان های سبز را می پیمود و می شمرد و می بویید و تمام می کرد ودوباره می شمرد و تمام می کرد و سه باره می شمرد و تمام می کرد ودل من چقدر کوچک وتنگ بود. می خواستم بگذارمش هزار بار خیابان ها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ شودوباز هم بزرگ شود و بزرگ تر شود و آنقدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگیری. اما نشد و نمی شود.تو گفتی برو آنجا. کنار دیوار. من میخواستم دیوار را آن چنان بکوبم که تکه تکه شود تا هر دو از بن بست رها شویم اما تو جیغ کشیدی ومن به خاطر تو جلو دیوار ایستادم و هر دو به دیوار زل زدیم که چقدر بلند بود و ضخیم بود و سخت. دیوار به نا توانی وحقارت ما پوزخند می زد و من لجم گرفته بود. بعد تو چشم های سبزت را به من دادی که چقدر آبی بودند ومن چشم هام رابه تووتو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام . بعد من به دست هات خیره شدم وهمه معصومیت زندگی را در آن ها دیدم وبر خود لرزیدم. مثل دریا آبی بودند یا انگار تکه ای از آسمان بودند که روی زمین افتاده بودند.بعد من با قلم سبزی,تمامی حرمت آن دست های آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است. مصطفی مستور
+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1386ساعت 8:33 PM  توسط بهناز  | 

هر چه می نوشمت تشنه ترم ای عطش آورترین آب !

ای تلخ ترین شیرینی!

ای سبک ترین سنگینی!

تو غمناک ترین شادی زندگی ام هستی.تو شادی بخش ترین اندوه هستی ام هستی.

ای اتفاق ساده ی پیجیده!

چرا مرا نمی سوزانی ای  سرد ترین شعله ی هستی!

ای پر سنگین رها شده از گم نام ترین پرنده ی مهاجر هستی!

شهر پرنده ها کجاست؟

 

             مصطفی مستور

+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1386ساعت 9:50 PM  توسط بهناز  | 

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم وسرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس...

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:34 PM  توسط بهناز  | 

تبلیغ های تلویزیون رو نگاه می کنید؟ منظورم تلویزیون ایران اسلامی اگه نگاه نمی کنید, حتماً  نگاه کنید خوبه!

حالا اگه نگاهم نکردید مهم نیست ولی ان شاء الله  حتماً سوپر مارکت که می رید

 (اگردر هر دو مورد جوابتون منفی ست دیگه باقی مطلب رو نخونید )

جوابتون مثبت بود 

پس حتماً با شامپو پرژک آشنایی دارید این شرکت یک تولید جدید انجام داده که ذهن خیلی ها از جمله من به خودش مشغول کرده شامپوفلفل پرژک

خیلی جالب وفکر بر انگیز اخه چرا فلفلی مگه چیپس یا پیتزاست شاید سمبوسه ست هر چیز می تونه باشه غیر شامپو

حتماً یه چیزی پشت پرده  هست که ما نمی دونیم

من که این جوری قانع نشدم و خیلی گشتم که به خاصیت فلفل برای مو پی ببرم و از اونجایی که خیلی تلاش کردم و زحمت کشیدم  و جوینده هم یابنده ست توی یک کتاب به نام چراغی زیر شیروانی  خاصیتش رو پیدا کردم واسه این که شما دیگه  وقت نگذارید و سریع حمامتون پر بشه ازاین محصول جالب ورویایی

  من صفحه 96این کتاب رو که راجع به این موضوع ست می نویسم

از من می شنوی هر روز و هر شب تو موهات فلفل بپاش مرتب.

چون اگه خدای نکرده یک غول بی شاخ ودم بدزد ت

بعد یه جادوگره بخواهد باهات سوپ درست کند

آن وقت همچین که برت داردوبو بکشد

عطسه می کند و می گوید:آچو!

واقعاً که تو چقدر تندی بچه!

فکر نکنم با تو بشه سوپ درست کرد.

بعدش نعره می زنه وپرتت می کنه بیرون

تو هم از خدا خواسته بلند می شوی و حالا ندو کی بدو

تا می رسی صحیح وسالم به خانه و لم می دهی توی مبل

البته همه این ها به شرطی است که هر روز و هر شب

تو موهات فلفل بپاشی مرتب.

و حالا ما باید از این شرکت ممنون باشیم چون چیزی رو تولید کرده  که ما هر روز و هر شب نمی خواد فلفل بپاشیم تو موهامون( که این خیلی واسه شیرازی ها خوبه)

 هر بار خواستیم موهامون و بشوییم از این شامپو استفاده می کنیم تا اگه خواستن باهامون سوپ درست کنن انقدر تند باشیم که با نعره پرتمون کنن بیرون

 

 

حال دیگه خودتون می دونید من که به خاطر تبلیغات مبلغی دریافت نکردم

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:10 PM  توسط بهناز  | 

آن وقچی

 

شب ها که تو خواب دراز می کشم

چند تا آن وقچی آرام آرام می خزند تو گوشم.

بعد شروع می کنن به ضرب گرفتن و رقصیدن

و یه ترانه قدیمی را با هم دم می گیرند:

اگه درسهایم را یاد نگیرم , آن وقچی؟

اگه کتکم بزنند, آن وقچی؟

اگه استخر ها را تعطیل کنند , آن وقچی؟

اگه تو غذایم زهر بریزند, آن وقچی؟

اگه گریه ام بگیره, آن وقچی؟

اگه مریض بشم وبمیرم, آن وقچی؟

اگه در امتحان رفوزه بشم, آن وقچی؟

اگه رو سرم موی سبز در بیاد, آن وقچی؟

اگه هیچکی من و دوست نداشته باشه, آن وقچی؟

اگه صاعقه به من بزنه, آن وقچی؟

اگه قدم بلند نشه, آن وقچی؟

اگه سرم کوچک بشه, آن وقچی؟

اگه ماهی ها به طعمه گاز نزنند, آن وقچی؟

اگه بادبادکم راباد پاره کنه, آن وقچی؟

اگه جنگ شروع بشه, آن وقچی؟

اگه بابا ومامان از هم جدا بشن, آن وقچی؟

اگه اتوبوس دیر بیاد , آن وقچی؟

اگه دندان هام کج بشن, آن وقچی؟

اگه شلوارم جر بخوره, آن وقچی؟

اگه هیچ وقت رقص یاد نگیرم, آن وقچی؟

بعد یواش یواش همه شان آرام می گیرند وساکت می شوند

اما.....اگه کابوس آن وقچی از نو شروع بشه

                                         

                                                آن وقچی؟!

شل سیلور استا ین

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:2 PM  توسط بهناز  | 

همیشه ستاره ها رو می شمردم.اول برای اینکه خوابم ببره خوابم هم می برد, البته بعد از شمردن شصت  تاشون ولی بعداً حتی روزها هم به عشق شب می گذروندم.می گذروندم که شب بشه وبا دیدن هر ستاره  داستان جدیدی بسازم

هر کدوم از ستاره ها برام علامتی داشتن یکی شون علامت روز های خوشبختی یکی شون خود خوشبختی ودیگری نماد آسایش وعشق بود وخلاصه همه ستاره ها مال من بودند مال خود خودم حداقل اونایی که می دیدمشون اونایی که پر نور بودند, همه چیز خوب بود آسمون مال من بود ولی درد و غمم همیشه جاذبه زمین بود  که من و به خودش می چسبونه و نمی گذاره برم بالا انقدر برم که برسم به ستاره هام به اونی که از همه ستاره ها نورانی تره ,اون اصل کاری بود وبا داشتن اون انگارباقی ستاره ها رو هم داشتم دیگه لازم نبود تو آسمون بگردم ویکی یکی ستاره هام و جمع کنم.چون این ستاره همه ستاره ها رو اسیر کرده بود.

نمی تونستم با این زمین خاکی سمج بجنگم وبالا برم بالای بالا  تا د ستم برسه به اون ستاره خوشگله.

هر شب با این زمین خاکی می جنگیدم وفرداش امیدوارتر می شدم

 یه شب که داشتم ستاره هام و می شمردم وجابه جا می کردم و همه رو برانداز می کردم

یهو باد اومد  بادی عجیب و غریب بود نه مثل بادهای همیشگی بادی که جهت نداشت

زمین بلند می شد من وسبک کرده بود می برد بالا  عجیب بود زمین وباد

اول فکر کردم خوابم همه چیز عین خواب بود چشام تار می دید چیزی نمی فهمیدم کجام!!!                     

هیچ چیز مثل قبل نبود همه خودشون بودن ولی الکی می خندیدند الکی گریه می کردن

 خواب نبودم بیدار وزنده بودم فقط همه چیز عوض شده بود همه باورهام 

چرا همه چیز عوض شده؟

انگار بال در آورده بودم می رفتم بالا می رفتم ومیرفتم انقدر رفتم که رسیدم به همون ستاره کذایی اون که خیلی بزرگ بود همون که فکر می کردم خیلی پر نوره همون که بقییه ستاره هامو اجیر کرده بود

دستم ودراز کردم رسید به ستاره, پوست دستم ستاره رو لمس کرد همون ستاره قشنگه وپر نوره همون که باقی ستاره هامو اجیر کرده بود

تا دستم رسید دستمو سوزوند و بعد هم تمام بدنم را سوزوند و پودر و خاکستر کرد

اون ستاره خوشگله نه نور داشت ونه خوشگل بود  ونه قدرت این و داشت که بتونه باقی ستاره ها مو اسیر کنه انگار اصلاً ستاره نبود

 علاوه بر این که نتونستم اون مثلاً ستاره خوشگله رو واسه خودم نگه دارم باقی ستاره هامو هم گم کردم ودیگه هیچ وقت توی آسمون ستاره ای ندیدم نمی دونم شاید اصلاً هیچ وقت ستاره ای نبوده شاید من خواب بودم و ستاره ها رو تو خواب می دیدم ,نمی دونم, تازه خودم رو هم دیگه ندیدم هر چه بود  خاکستر بودهر چی تلاش کردم خاکستر ها رو روی هم بچینم نتونستم آخه  خاکستر که نمی شه بلند کرد

همه خفه می شن

+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 0:57 AM  توسط بهناز  |